داستان و مطالب و عکسهای جالب و دیدنی

زندگی عاشقانه آدولف هیتلر با تصاویر
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢

 

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

با وجود آنکه امروز، آدولف هیتلر را مظهر شرّ مطلق می دانند، او زندگی عاشقانه ای را نیز سپری کرد. او در طول زندگی خود، به چندین زن علاقه مند شد (یا آن طور که از روایات و شایعات بر می آید). البتّه، مشهورترین این زنان، معشوقه طولانی مدّت او، که به سختی یک روز هم همسر او شناخته می شد، اوا براون بود. او نیز مدّت کوتاهی پس از عروسی و خودکشی آدولف، خود نیز خودکشی کرد. امّا، او تنها یکی از زنان حاضر در زندگی آدولف هیتلر بود ...

در عکس- آدولف هیتلر و اوا براون را در روز عروسی شان نشان می دهد، که تبدیل به روز مرگ آنها نیز شد.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

میتزی ریتِر: عشق ابتدایی آدولف. میتزی شانزده ساله بود که رابطه عاشقانه ای را با آدولف هیتلر سی و هفت ساله آغاز نمود. این اتفاق در سال 1926 روی داد. هیتلر به او قول ازدواج و داشتن فرزند را وعده داد، امّا بعدا به او گفت که به دلیل یک ماموریت حیاتی باید او را ترک کند و انجام آن کار در درجه نخست قرار دارد. میتزی، در نا امیدی تمام و به دلیل بی توجهی آدولف به خودش، سعی کرد با آویزان کردن خود، جان خود را بگیرد، امّا جان سالم به در برد و همسر یک افسر اس. اس شد. پائولا هیتلر، خواهر آدولف هیتلر، بعدها اظهار داشت، تنها کسی که می توانست از تبدیل شدن آدولف به یک هیولا و دیکتاتور جلوگیری نماید، میتزی بود.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

 گیلی رابوال، خواهرزاده آدولف هیتلر بود. به نظر می رسد بزرگ ترین عشق هیتلر از میان محارم انتخاب شده است. او عاشق آنجلیا گیلی رابوال، دختر خواهر ناتنی خود شد. احتمالا، رابطه آنها زمانی آغاز شد که آنجلیا به سن هفده سالگی رسید. هیتلر دایی قدرتمند و سلطه گری بود که سراسر عشق و تفاهم و درک بود. امّا در حقیقت، او آنجلینا را محبوس نگاه می داشت؛ یا در آپارتمان خود در مونیخ یا ویلای شخصی هیتلر در بِرچیستیگادِن. برخی بر این باورند که آنجلیا هیچ احساسی به او نداشته است.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

 جنازه عشق زندگی هیتلر، یعنی رابوال، در سال 1931 و در سن 23 سالگی، در آپارتمان هیتلر در مونیخ با زخم گلوله ای که به سینه او خورده بود پیدا شد. علّت مرگ او را خودکشی اعلام کردند، امّا برخی اعتقاد دارند که دیکتاتور آینده آلمان، پس از مشاجره ای که با او درباره رفتن به وین داشته، وی را به قتل رسانده است. یک گلوله از سلاح شخصی هیتلر، یعنی "والتر"، شلیک شده بود. پژوهشگران بر این باورند که پس از مرگ آنجلیا، همراهی کردن هیتلر بسیار سخت شد؛ او به دیگران اجازه نمی داد تا خیلی به او نزدیک شوند. عکاس شخصی هیتلر، بعدها در خاطر خود نوشت: این مرگ، روح هیتلر را نیز درگیر خود کرد، و دانه ای شد که بعدها منجر به رفتارهای غیر انسانی در او گشت.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

ایرنا هانفینشتیگل: خواهر یکی از دوستانش. پس از کودتای شکست خورده سالن بییِر در سال 1923، شایعاتی مطرح شد که هیتلر، رابطه کوتاه مدّتی را با ایرنا هانفینشتیگل، خواهر بزرگتر دوست خود ارنست هانفینشتیگل، داشته است. با این وجود، منابع دیگر اظهار می دارند که خوش و بِش او با ایرنا را نباید زیاد جدّی گرفت و رابطه ای معنادار را میان آنان، واقعی دانست. در این عکس- خلبان شخصی هیتلر و ارنست هانفینشتیگل (سمت راست) ریالدر طول مبارزات انتخاباتی، به تصویر در آمده اند.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

 رینت مولر- یک آریایی ایده آل، که به طور فزاینده ای در میان نازی ها محبوب بود و او را زن ایده آل آریایی می نامیدند. او جایگزین مناسب و معقول مارلین دیتریچ به شمار می آمد، که از نازی ها حمایت نکرده و به هالیوود پیوست. با این وجود، رینت مولر نیز مشتاق به ساخت فیلم برای افزایش شهرت حزب نازی نبود. مطابقات با روایات و شایعات موجود در این باره، او تحت فشار ثابت و مداوم قرار داشت و از او خواسته بودند تا از عاشق یهودی خود جدا شود.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

 در سال 1937، مولر از پنجره یک هتل سقوط کرد. امّا مشخص نیست که آیا قتل بوده، خودکشی کرده، یا تصادفا اتفاق افتاده است. او در آن زمان سی و یک سال سن داشت. مطابق با دیدگاه کارگردان آلمانی، آدولف زیسیلیرا، مولر اعتراف نمود که مدّت کوتاهی را با هیتلر بوده است. او اظهار داشت که دیکتاتور آلمانی بر روی زمین می افتاد و از مولر تقاضا می کرد تا او را کتک بزند- تنها این کار موجب تحریک جنسی او می شد. سقوط او از پنجره، چند روز پس از یک چنین گفتگویی رخ داد. شاهدان عینی اظهار داشتند که تنها چند ثانیه قبل از سقوط مولر از پنجره، ماموران گشتاپو از نظرها پنهان شدند.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

اینگا لی- یک خودکشی دیگر. هیتلر یکی از طرفداران برجسته اینگا لی به شمار می رفت. او همسر یکی از مقامات حزب نازی، رابرت لیا، بود. شایعاتی وجود داشت که هیتلر، یکی از پرتره های او را بر دیوار اتاق نشمین یکی از آپارتمان هایش آویزان کرده بود. با این وجود، هیچ دلیل قطعی وجود نداشت که بین آنها ارتباط عاطفی و عاشقانه وجود داشته است. اینگا لی در سال 1942 خودکشی کرد. علّت آن احتمالا مصرف داروهای ضد افسردگی بوده است که به خاطر کار شدید مصرف می کرد. به گونه ای که به آنها شدیدا وابسته شده بود.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

یونیتی میتفورد- رز انگلیسی فوهرِر. سوسیالیست بریتانیایی، یونیتی میتفورد، در اواسط دهه 1930 میلادی به مونیخ مهاجرت کرد و به سرعت وارد حلقه نزدیک به هیتلر شد. نام وسط او "افسانه شمال اروپا" بود، و هیتلر علاقه شدیدی به افسانه های اسکاندیناوی داشت. بعدها هیتلر او را "نمونه کامل یک زن آریایی" نامید.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

رقیب اوا. اوا براون به ارتباط نزدیک و صمیمی هیتلر و یونیتی میتفورد بسیار حسادت می کرد. ایوا براون در دفتر خاطراتش اینگونه نوشته است: "نام میانی او "افسانه شمال اروپا"، در میان آلمانی ها بسیار محبوب بود و او را زن زیبا و شایسته ای می دانستند. او معشوقه بزرگ ترین مرد آلمان و جهان بود و من مجبور به پذیرش این حقیقت بودم که دیگران به من می خندند". پس از اینکه او قصد خودکشی داشت، هیتلر بیشتر به او توجه کرد. در عکس- یونیتی میتفورد (سمت چپ) را با خواهرانش می بینید. این عکس در سال 1932 انداخته شده است.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

خیانت عاشقانه. هنگامی که بریتانیا اعلان جنگ بر علیه آلمان کرد، میتفورد بسیار غمگین شد و با هفت تیری که دسته اش مزیّن به مروارید بود و هیتلز به او هدیه داده بود، خودکشی کرد. او از این حادثه جان سالم بدر برد و به انگلستان بازگشت، امّا هرگز به طور کامل بهبود نیافت. در سال 1948، به دلیل عوارض ناشی از باقی ماندن گلوله در سرش از دنیا رفت. امکان جراحی و برداشتن گلوله وجود نداشت. در تصویر- یونیتی میتفورد (نفر دوم از سمت چپ)، در جشن کریسمسی که در سفارت آلمان در لندن و در سال 1938 برگزار شد، دیده می شود. جشنی که توسط جامعه آلمانی ها و انگلیسی ها برگزار گردید.

آدولف هیتلر, زندگی عاشقانه آدولف هیتلر, بیوگرافی هیتلر, بیوگرافی آدولف هیتلر

فرزند مادر آدولف هیتلر؟ در سال 2007، مقاله ای در مجله انگلیسی "سیاستمداران جدید" به چاپ رسید؛ این مقاله ادعا کرد که میتفورد هنگام جدا شدن از هیتلر باردار بوده است و پس از بازگشت از آلمان، در یک بیمارستان در لندن زایمان کرده و فرزند خود را به دنیا آورده است. مطابق با اظهارات نویسنده این مقاله، خانواده ای این کودک را به فرزندی قبول می کنند. در عکس: یونیتی میتفورد و خواهرش دیانا میتفورد (همچنین طرفدار فاشیست ها و فردی ضدّ یهود) همراه با دو کودک، 1935.

چند کلمه کلیدی

منبع:سیمرغ


comment نظرات ()
عکسی از کودکی آدولف هیتلر
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢

عکس های کم یاب هیتلر از کودکی تا مرگ (61 عکس)


comment نظرات ()
تمامی داستانها و داستانک های مرجان حصیرچی در میهن بلاگ
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥

خوانندگان وبلاگم می توانند برای خواندن تمامی داستانها و

داستانک هایم که در میهن بلاگ گذاشته ام مراجعه نمایند و نقد

و نظر بدهند.

 


www.marjanhas.mihanblog.com


comment نظرات ()
اسامی برگزیدگان پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
 

رتبه اول=طبق نظر کارشناس مربوطه داستانی این رتبه راکسب
نکرد.

 


رتبه دوم=شبنم شکوهی-علی رضا ایزدی


رتبه سوم=اسماعیل زرعی


رتبه چهارم=مروارید کریمی-سمیرا غلامی-آرمیتا مرادی-الهه امامی-مریم بیرنگ-

زهرا کرمی


رتبه پنجم=سهند درویشی


رتبه ششم=امین منصوری


رتبه هفتم=حدیث رسولی-لیلا خالقی-گلزار رضوی-مرجان حصیرچی


رتبه هشتم=روح الله صالحی-آریا معصومی


رتبه نهم=اردشیر رحمانی


رتبه دهم=مریم جهان‌ بین


رتبه یازدهم=مهدی زارع-علی محمدی


رتبه دوازدهم=مـحــمد نـانـکـلی-مریم شمس


رتبه سیزدهم=محبوبه حاجی رحیمی


رتبه چهاردهم=فاطمه محمدبیگی


رتبه پانزدهم=صفورا  ابراهیمی


رتبه شانزدهم=فاطمه قشمی


رتبه هفدهم=زهرا ابراهیمی-نیما حسن بیگی-نام داستان=آشتی=نویسنده این داستان لطفا دوباره مشخصات خود را ارسال نمایید


رتبه هجدهم=امین شیرپور


رتبه نوزدهم=احمد داوری


رتبه بیستم=خاطره محمدی


comment نظرات ()
داستان کوتاه کرکس دوم مرجان حصیرچی در وبلاگ جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
هرگزدرمیان موجودات مخلوقی که برای کبوترشدن آفریده شده کرکس نمی شود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان. "ویکتورهوگو؛ بینوایان"

 

کرکس دوم

 با صدای رعد وبرق از خواب پرید. سریع با انگشتان دستش به دنبال پیدا کردن کلید آباژورهمه جای دیوارکنارتخت را لمس کرد وآن را پیدا وبه سمت پایین زد. نوری زردرنگ چهره دختر را روشن کرد. نگاهی به ساعت دیواری روبرویش انداخت. کمی از دو بامداد گذشته بود. بلند شد وبه سوی پنجره رفت. پرده سفید رنگ آن را کنار زد و پنجره را باز کرد. باران نم نم می بارید. سرش رااز پنجره بیرون برد. دانه های باران بر سر وصورتش بـارید. به سوی تخت رفت و روی لبه آن نشست. قطره های باران از صورتش به پایین میلغزید.

اتاق خواب  بزرگی بود با بهترین و گران ترین اسباب و اثاثیه ساخته شده ازچوب گردوی ایتالیایی. یک تخت، کتابخانه ، میزتحریروصندلی ،کمد لباس ویک ساعت دیواری بزرگ. برای اینکه خوابش ببرد بلند شد وبه سوی کتابخانه ای که درگوشه چپ اتاق قرارداشت رفت. نگاهی به قفسه کتابها که پربود از ازکتابها ومجله های نو وقدیمی انداخت. آناکارنینا،برادران کارامازوف ، دن آرام، دختر سروان،طاعون، دزیره...

ازقفسه آخریک مجله قدیمی برداشت و روی تخت نشست. صفحات مجله را به آرامی ورق زد. چشمش به صفحه ای خورد که درآن مقاله ای از"فردیناندو شانا" خبرنگار ایتالیایی نوشته شده بود. شروع به خواندن آن کرد: 

1

"برای اینکه بتوان عمق فاجعه را نشان داد. می بایستی خشم خداوند را که در کتاب آسمانی ازآن صحبت شده درنظرمجسم کرد ومن به عنوان یک خبرنگارمشغول تهیه یک تراژدی سینما اسکوپ هستم که آفریقای پیر یک بار دیگر با نشان دادن آن احساسات هرانسانی رامتاثرمی کند و تنها چند روز زندگی در میان این مردم ..."

درهمین حین صدای ناله ضعیفی به گوشش رسید.توجهی نکرد وبه خواندن ادامه داد.کمی بعد باز صـدای ناله بلند شد.گوشهایش را تیزکرد وبه وحشت افتاد.این بارصدا ازنزدیک وازلای صفحات مجله ای که در دستش بودمی آمد. بدنش شروع به لرزیدن کرد و با دستانی لرزان صفحه بعدی را ورق زد وهمان لحظه صدا قطع شد. چشمش به تکه بریده روزنامه ای که از وسط تا خورده بود افتاد. خواست آن را بردارد که آباژورخاموش وصدای ناله دوباره برخاست.عرق سردی روی پیشانی اش نشست.خواست کلیدآباژور را بزند که اتاق یکباره روشن و صدای ناله خاموش شد.به نظرش رسید شبح سیاهی به سوی کتابخانه رفت.                               

دیگرصدای باران نمی آمد. دختری در کنار پنجره ایستاده بود. دختری جوان ولاغراندام با صورتی استخوانی و پوستی سیاه رنگ با مویی کوتاه ومجعد و چشمانی درشت با بینی بزرگ وپهن و لبانی کلفت که لباس  سیاه رنگی به تن داشت و گردنبندی با مهره های سفید ازگردن بلندش آویزان . وحشت زده به سوی در اتاق دوید. مردمک چشمانش بزرگ شده بودند. دستش را روی دستگیره دراتاق گذاشت اما نتوانست آن را بچرخاند.چندین بار دستگیره دررابه طرف خودکشید اما بی فایده بود .نا امیدانه با مشتهای هر دو دستش  به  در کوبید و پشت سرهم جیغ  کشید. یک لحظه سرش را به سوی پنجره برگرداند و دید کسی نیست. دستگیره دراتاق را چرخاند. دربازشد.

جز صدای باد صدایی به گوش نمی رسید. با ترس به سوی تختش رفت .با دستانی لرزان بریده

2

روزنامه را از لای مجله برداشت و درحال باز کردن لای تا شده آن بود که ناگهان دراتاق به هم خورد و بسته شد. بریده روزنامه را رها کرد وبه شتاب به سوی پنجره رفت وآن را بست. چشمش به بریده روزنامه افتاد که وسـط اتاق افتاده بود.روی زانو خم شد آن را بردارد که دو پای سیاه را دریک قدمی اش دید. هراسان سرش را بلند کرد و به سختی ایستاد. حالا دختر سیاه که درست هم قد او بود در پیش رویش ایستاده بود..دختربی آنکه قادربه حرکت دیگری باشد بر جایش میخکوب شده بود. هردو درسکوت مدتی به هم نگاه کردند. لحظه ای به خود آمد و خواست به سوی در اتاق فرارکند که سردی انگشتانی را برمچ دستانش احساس کرد. جیغ کوتاهی کشید و کف اتاق افتاد.                                              

 

                                                                                                                       احساس سوزش شدیدی درچشمها وگلویش می کرد. چشمهایش را چند باربهم  زد. به سختی ایستاد و اطراف را نگاه کرد.بیابانی خشک و سوزان .سنگهای زیر پایش ترک برداشته بودند. شروع به راه رفتن کرد تا آبی بیابد. پاهایش برهنه بود و با هر قدمی که بر می داشت کف پا وانگشتانش می سوخت.احساس می کرد در آن جهنم با آن حرارت نمی تواند به راحتی نفس بکشد. لبانش خشک و پوسته پوسته  و تمام بدنش خیس عرق بود. با خود فکرمی کرد تا ابد این آفتاب خواهد تابید که ناگهان تابلو

کمپ غذایی  سازمان بین الملل

را درچند قدمی اش دید.                                                 .                                                                                                                                                                   خوشحال شد و خواست به آن سو برود که احساس کرد دستی به آرامی بر روی شانه چپش می زند. سرش را برگرداند.دختر سیاه را دید که با چهره غمگینی به اومی نگرد. در همان لحظه

3

همان صدای ناله از دوردست بلند شد.دخترسیاه با انگشت اشاره خود به سویی  که صدای ناله می آمد اشاره کرد و سپس به آرامی دورشد.دخترلحظه ای دچارتردید شد که به کدام طرف برود؛به سوی کمپ یا به سمتی که او اشارهکرده بود؟کنجکاوی رهایش نمی کرد.سرانجام تصمیمش راگرفت و به سویی که صدا می آمد به راه افتاد.

درطول راه احساس عجیب و نیرومندی سراسر وجودش را فرا گرفت. احساس کرد که نیرویش دو برابر شده است. بوی لاشه فاسد شده ای به مشامش رسید. در اطراف ، لکه های فاسد و متعفن فضولات دیده میشد وابری از حشرات رویشان را پوشانده بود.گله ای از چندین راس گاو را دید.گاوهایی با دوشاخ بلند و جثه ای بسیار لاغرو استخوانی با پوستی نازک به رنگ کهربا که آنها را شبیه به گله ارواح کرده بود.

صدای ناله ضعیف بلند و بلندتر شد.چند متری جلوتررفت و مرد سفید پوسـت جوان و بلند قدی را دید که دوربینی به دست دارد و درپشت تنه درخت نیم سوخته ای پنهان شده است وبه نقطه ای درآن سوی دیگر نگاه میکند. از دیدن مرد خوشحال شد.به تقلید ازاو روی زانو خم شد وبه آن طرف نگاه کرد.

دختربچه ای سه، چهارساله برهنه و سیاه پوسـتی را دید که سر بزرگش را به سمت زمین خم کرده بود و وبا دستها و پاهای کوچک استخوانی اش ، بدن کوچکش را که پوست نازکی به آن چسبیده بود برروی زمین می کشید وسعی داشت خود را به جایی برساند و صدای ناله مانند ضعیفی ازدهانش خارج می شد. مرد جوان دوربینش را تنظیم کرده بود و می خواست عکسی از کودک بگیرد که ناگهان دست نگهداشت. کرکسی درهوا چرخید و چرخید و کمی عقب تراز کودک به زمین نشست. چند دقیقه ای گذشت. مرد جوان انتظار رفتن کرکس رامی کشید تا بتواند عکسی از کودک بگیرد. اماکرکس ازجایش تکان نخورده بود.انگار زنده بودن دختر را حس میکردو

4

با حوصله در انتظار شکار او بعد از مرگش بود.

دختر دیگر نمی توانست تحمل کند. بلند شد تا به کمک کودک برود. یک گام به جلو برداشت اما نیروی عجیبی او را به عقب هل داد. دو تا سه بار دیگر هم این کار را کرد اما هر بار به عقب پرتاب می شد .ناامیدانه به طرف مرد جوان رفت ودرحال صدا زدن اوبود که احساس کرد زبانش دردهانش نمی چرخد ونمیتواند حرف بزند. دستهایش را به سمت او تکان داد اما با حیرت پی برد که مرد جوان متوجه حضور او نشده است و اصلا اورا نمی بیند.

در همین حین مرد را دید که عکسی از کودک گرفت و کرکس را فـراری داد. خوشحال شد وبا خود اندیشید که این بار به کمک کودک رو به مرگ می رود اما مرد جوان ازسرجایش تکان نخورده بود و همچنان ازدریچه دوربینش به صحنه تقلای دختر بچه نگاه می کرد.

سر کودک به طرزنگران کننده ای  روی زمین بود. گویی که در  آخرین لحظات حیات سعی میکرد یک بار دیگر خود را سراپا نگهدارد اما نمی توانست. عضلات واستخوانهای او دیگر قدرت فرمانبری از اورا نداشتند. مرد جوان بلند شد وبه زیرسایه درختی رفت و به زانو روی زمین نشست. به آسمان نگاه می کرد. حرف می زد و می گریست.دختر نیز به گریه افتاد.کمی بعد ازمیان پرده ای ازاشک مرد جوان را دید که ایستاد و از آنجا دورشد.صدایی از پشت سرشنید. سرش را برگرداند و دوباره همان دختر سیاهرا دیدکه ایستاده بود ولبخنـدی برلب داشت. آرامش عجیبی را در چهره او حس می کرد. لحظه ای بعد همان طورکه آمده بود ناپدید شد و دختربه سویی که کودک نیمه جان افتاده بود نگریست.این بارواضح تر دختر بچه را دید که همچنان با سینه روی زمین می خزید وبهتندیوناآرام نفس می کشیدوگردنبندیاز مهره های سفید درگردنشتکان می خورد . احساس درد شدیدی در قفسه سینه اش کرد و بعد روی زمین افتاد.

 

5

با زحمت چشمهایش را باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت.بریده روزنامه در جلو چشمهایش بود. بلند شد و لای آن را باز کرد. تصویر بزرگی ازیک کودک نیمه جان وکرکسی  دید.

شروع به خواندن روزنامه کرد:

در سال 1994 عکاسی جوان به نام کوین کارتر این عکس را درقحطی سودان به تصویر کشیده است. دختری کیلومترها دورتر از کمپ غذایی سازمان ملل درحال مرگ است وکرکسی منتظر خوردن او. هیچ کس نمی داند که چه اتفاقی برای این بچه افتاد.به جزعکاس جوان آن که مدتی بعد به خاطرافسردگی شدید خودکشی کرد. این عکس اولین باردر روزنامه نیویورک تایمزبه چاپ رسید وعکاس جوان آن برنده جایزه پولیتزرشد. جست وجوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه ای نداد. نداد. روزنامه سن پترزبورگ چاپ فلوریدا کوین کارتر را کرکس دوم نامید.

 

 

نویسنده : مرجان حصیرچی


comment نظرات ()
برگزیده شدنم برای دومین بار در جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
  
 

 برگزیده هفتم کشوری به خاطر داستان کوتاه کرکس دوم.که سال 1391 هم در چارمین دوره جایزه ادبی فانوس برگزیده  نهم کشوری به خاطر داستان کوتاه مادر مردم  شدم.

نویسنده و مدیر وبلاگ: مرجان حصیرچی


comment نظرات ()
مصاحبه پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس با مرجان حصیرچی
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥

بنام خداوند بخشنده و مهربان

مصاحبه //پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس//

 

1-لطفا خودتان را معرفی کنید:

نام و نام خانوادگی: مرجان حصیرچی

ازشهر:تهران                                                    

شهر محل تولد:تهران

شهر محل سکونت:تهران

1.سابقه داستانویسی:دو سال ونیم .اما در کل دو سالی است که بطور جدی شروع به نوشتن کرده ام. 

2-نقش جایزه های ادبی و رقابت های اینگونه را در معرفی و علاقمندی داستانویسان به ادامه این رشته چگونه میبینید؟باعث ایجاد انگیزه بیشتر در نویسنده می شود که آثار بهتری بنویسد و هم باعث می شودنویسنده هر چند وقت به میزان توانایی ها و قوت و ضعف آثار خود پی ببرد و در کل باعث برانگیختن تلاشی مضاعف در نویسنده می شود به خصوص نویسندگان نوقلم.

 

3-انجمن های ادبی و کارگاه ها و محافل داستانویسی را در رشد و شکوفایی استعدادها و یادگیری اصولی و تخصصی داستانویسی را چگونه ارزیابی میکنید؟به نظرم کمک بسیار شایان و نقش مهم و اساسی دارند. البته انجمن های ادبی و کارگاه ها و محافل داستان نویسی که استادانی مجرب و پیشکسوت با سابقه دهها سال تدریس دارند می توانند مفید باشند نه هر فردی که با گذراندن چندین سال دوره در کارگاه داستان نویسی بلافاصله خود را استاد قلمداد کرده و هر چه اطلاعات ناقص و غیر تخصصی به افرادی که تازه پا به این کارگاه ها گذاشته اند، می دهند و بدتر باعث خشکاندن و هدر رفتن استعدادهایی میشوند. که متاسفانه روز به روز این تعداد کارگاه ها در تهران توسط افراد غیر متخصص و نابلد دایر می شود کسانیکه که یک داستان کوتاه خوب در سابقه داستان نویسی خود ندارند و با گذشت 8 تا 12 سال و یا بیشتر با شرکت در دهها کارگاه داستان نویسی هیچ توانایی و استعداد نویسندگی ندارند و یک شبه خود را استاد فرض کرده و کلاس تشکیل می دهند و افراد نا آگاه جذب این کلاسهامی شوند وجلوی رشد و شکوفایی بسیاری از استعداهایی گرفته می شود.

 

4-فکر میکنید داستان کوتاه یا رمان یا داستانک کدام بیشتر مخاطب دارد و به نظر شما دلیلیش را هم عنوان نمایید؟ به نظرم رمان چون مخاطب بسته به نیاز خود (چه از لحاظ سرگرمی و تفریح و چه از لحاظ تفکر و اندیشه )دوست دارد که به مدت طولانی در جهانی که نویسنده در پیش رویش قرار داده است غرق شود و اقناع شود.که در داستان کوتاه و داستانک این مدت کوتاه است و گذرا.

 

5-چطور نقد ادبی و در کل نقد کردن داستان را اصولی میدانید و مزایا ی یک نقد خوب و در عوض فرایند نقد های غیر اصولی و اثر آن را در نویسنده عنوان نمایید؟ نقد در لغت یعنی سره از ناسره.در یک نقد خوب و به قاعده باید هم ایرادات و نقاط ضعف اثر و هم نقاط قوت و مثبت آن بدون هیچ گونه نقد مغرضانه و شخصی گفته شود.سال 1391 برای شرکت در دومین جشنواره شمسه در بخش شعر و ادب یک مقاله در مورد نقد ادبی با عنوان "نیش زنبور در نقد ادبی"نوشتم و ارسال کردم.متاسفانه امروزه بیشتر نقدها غیر اصولی انجام می شود و یا مغرضانه که بیشترین ضربه را به روح و روان نویسنده می زند و باعث سرخوردگی و نا امیدی نویسنده می شودو غیره.به نظرم یک نقد خوب باید اصولی و منصفانه و اگر آکادمیک باشد بهتر می تواند به نویسنده کمک کند.بهرحال یک نقد خوب باید از لحاظ تمامی رویکردها مثلا نقد روانشناختانه و یا تاریخی و...بررسی شود که می تواند به نویسنده کمک شایان توجهی کند .

 

 

- کوتاهترین توصیف خود را بیان نمایید.

1- ادبیات داستانی: دری برای ورود افراد به جهان نویسندگی.

3- فانوس:چراغی روشن برای افرادی که تازه شروع به نوشتن کرده اند.

4-داستانویسان:کوهنوردانی که باید تا رسیدن به قله موفقیت تلاش کنند.

5-آخرین دوره فانوس:خاطره ای و یادگاری خوبی برای همه شرکت کنندگان.

6-کتاب:بهترین دوست و همدل وسنگ صبور در دنیای انسانها.

7-جایزه ادبی فانوس:مایه امید و تلاش بیشتر افراد نوقلم.

8-جایزه های ادبی و خصوصی:محک زدن نویسنده به نقاط ضعف و قوت خود.

9-چاپ الکترونیک داستان:خوب است برای افرادی که در فضای مجازی هستند.

10-چاپ داستان بصورت کتاب :شناسنامه و یادگاری از ثمره نویسنده.

 


comment نظرات ()
برگزیده شدن مدیر و نویسنده این وبلاگ مرجان حصیرچی در جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥

 

 

مرجان حصیرچی=نام داستان=کرکس دوم


comment نظرات ()
← صفحه بعد