داستان و مطالب و عکسهای جالب و دیدنی

جوایز نفرات برگزیده پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
 
نفر اول لوح تقدیر+بسته فرهنگی +تندیس +کتاب+بسته جایزه گوناگون+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر دوم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+تندیس +چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر سوم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+تندیس +چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر چهارم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر پنجم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر ششم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر هفتم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر هشتم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر نهم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر دهم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر یازدهم لوح تقدیر+بسته فرهنگی+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر دوازدهم لوح تقدیر+10جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر سیزدهم لوح تقدیر+9جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر چهاردهم لوح تقدیر+8جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر پانزدهم لوح تقدیر+7جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر شانزدهم لوح تقدیر+6جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر هفدهم لوح تقدیر+5جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر هجدهم لوح تقدیر+4جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر نوزدهم لوح تقدیر+3جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ
نفر بیستم لوح تقدیر+2جلد کتاب+چاپ الکترونیک داستان و مصاحبه در وبلاگ+قرار دادن عکس برگزیده در ستون وبلاگ

comment نظرات ()
اسامی برگزیدگان پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
 

رتبه اول=طبق نظر کارشناس مربوطه داستانی این رتبه راکسب
نکرد.

 


رتبه دوم=شبنم شکوهی-علی رضا ایزدی


رتبه سوم=اسماعیل زرعی


رتبه چهارم=مروارید کریمی-سمیرا غلامی-آرمیتا مرادی-الهه امامی-مریم بیرنگ-

زهرا کرمی


رتبه پنجم=سهند درویشی


رتبه ششم=امین منصوری


رتبه هفتم=حدیث رسولی-لیلا خالقی-گلزار رضوی-مرجان حصیرچی


رتبه هشتم=روح الله صالحی-آریا معصومی


رتبه نهم=اردشیر رحمانی


رتبه دهم=مریم جهان‌ بین


رتبه یازدهم=مهدی زارع-علی محمدی


رتبه دوازدهم=مـحــمد نـانـکـلی-مریم شمس


رتبه سیزدهم=محبوبه حاجی رحیمی


رتبه چهاردهم=فاطمه محمدبیگی


رتبه پانزدهم=صفورا  ابراهیمی


رتبه شانزدهم=فاطمه قشمی


رتبه هفدهم=زهرا ابراهیمی-نیما حسن بیگی-نام داستان=آشتی=نویسنده این داستان لطفا دوباره مشخصات خود را ارسال نمایید


رتبه هجدهم=امین شیرپور


رتبه نوزدهم=احمد داوری


رتبه بیستم=خاطره محمدی


comment نظرات ()
داستان کوتاه کرکس دوم مرجان حصیرچی در وبلاگ جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
هرگزدرمیان موجودات مخلوقی که برای کبوترشدن آفریده شده کرکس نمی شود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان. "ویکتورهوگو؛ بینوایان"

 

کرکس دوم

 با صدای رعد وبرق از خواب پرید. سریع با انگشتان دستش به دنبال پیدا کردن کلید آباژورهمه جای دیوارکنارتخت را لمس کرد وآن را پیدا وبه سمت پایین زد. نوری زردرنگ چهره دختر را روشن کرد. نگاهی به ساعت دیواری روبرویش انداخت. کمی از دو بامداد گذشته بود. بلند شد وبه سوی پنجره رفت. پرده سفید رنگ آن را کنار زد و پنجره را باز کرد. باران نم نم می بارید. سرش رااز پنجره بیرون برد. دانه های باران بر سر وصورتش بـارید. به سوی تخت رفت و روی لبه آن نشست. قطره های باران از صورتش به پایین میلغزید.

اتاق خواب  بزرگی بود با بهترین و گران ترین اسباب و اثاثیه ساخته شده ازچوب گردوی ایتالیایی. یک تخت، کتابخانه ، میزتحریروصندلی ،کمد لباس ویک ساعت دیواری بزرگ. برای اینکه خوابش ببرد بلند شد وبه سوی کتابخانه ای که درگوشه چپ اتاق قرارداشت رفت. نگاهی به قفسه کتابها که پربود از ازکتابها ومجله های نو وقدیمی انداخت. آناکارنینا،برادران کارامازوف ، دن آرام، دختر سروان،طاعون، دزیره...

ازقفسه آخریک مجله قدیمی برداشت و روی تخت نشست. صفحات مجله را به آرامی ورق زد. چشمش به صفحه ای خورد که درآن مقاله ای از"فردیناندو شانا" خبرنگار ایتالیایی نوشته شده بود. شروع به خواندن آن کرد: 

1

"برای اینکه بتوان عمق فاجعه را نشان داد. می بایستی خشم خداوند را که در کتاب آسمانی ازآن صحبت شده درنظرمجسم کرد ومن به عنوان یک خبرنگارمشغول تهیه یک تراژدی سینما اسکوپ هستم که آفریقای پیر یک بار دیگر با نشان دادن آن احساسات هرانسانی رامتاثرمی کند و تنها چند روز زندگی در میان این مردم ..."

درهمین حین صدای ناله ضعیفی به گوشش رسید.توجهی نکرد وبه خواندن ادامه داد.کمی بعد باز صـدای ناله بلند شد.گوشهایش را تیزکرد وبه وحشت افتاد.این بارصدا ازنزدیک وازلای صفحات مجله ای که در دستش بودمی آمد. بدنش شروع به لرزیدن کرد و با دستانی لرزان صفحه بعدی را ورق زد وهمان لحظه صدا قطع شد. چشمش به تکه بریده روزنامه ای که از وسط تا خورده بود افتاد. خواست آن را بردارد که آباژورخاموش وصدای ناله دوباره برخاست.عرق سردی روی پیشانی اش نشست.خواست کلیدآباژور را بزند که اتاق یکباره روشن و صدای ناله خاموش شد.به نظرش رسید شبح سیاهی به سوی کتابخانه رفت.                               

دیگرصدای باران نمی آمد. دختری در کنار پنجره ایستاده بود. دختری جوان ولاغراندام با صورتی استخوانی و پوستی سیاه رنگ با مویی کوتاه ومجعد و چشمانی درشت با بینی بزرگ وپهن و لبانی کلفت که لباس  سیاه رنگی به تن داشت و گردنبندی با مهره های سفید ازگردن بلندش آویزان . وحشت زده به سوی در اتاق دوید. مردمک چشمانش بزرگ شده بودند. دستش را روی دستگیره دراتاق گذاشت اما نتوانست آن را بچرخاند.چندین بار دستگیره دررابه طرف خودکشید اما بی فایده بود .نا امیدانه با مشتهای هر دو دستش  به  در کوبید و پشت سرهم جیغ  کشید. یک لحظه سرش را به سوی پنجره برگرداند و دید کسی نیست. دستگیره دراتاق را چرخاند. دربازشد.

جز صدای باد صدایی به گوش نمی رسید. با ترس به سوی تختش رفت .با دستانی لرزان بریده

2

روزنامه را از لای مجله برداشت و درحال باز کردن لای تا شده آن بود که ناگهان دراتاق به هم خورد و بسته شد. بریده روزنامه را رها کرد وبه شتاب به سوی پنجره رفت وآن را بست. چشمش به بریده روزنامه افتاد که وسـط اتاق افتاده بود.روی زانو خم شد آن را بردارد که دو پای سیاه را دریک قدمی اش دید. هراسان سرش را بلند کرد و به سختی ایستاد. حالا دختر سیاه که درست هم قد او بود در پیش رویش ایستاده بود..دختربی آنکه قادربه حرکت دیگری باشد بر جایش میخکوب شده بود. هردو درسکوت مدتی به هم نگاه کردند. لحظه ای به خود آمد و خواست به سوی در اتاق فرارکند که سردی انگشتانی را برمچ دستانش احساس کرد. جیغ کوتاهی کشید و کف اتاق افتاد.                                              

 

                                                                                                                       احساس سوزش شدیدی درچشمها وگلویش می کرد. چشمهایش را چند باربهم  زد. به سختی ایستاد و اطراف را نگاه کرد.بیابانی خشک و سوزان .سنگهای زیر پایش ترک برداشته بودند. شروع به راه رفتن کرد تا آبی بیابد. پاهایش برهنه بود و با هر قدمی که بر می داشت کف پا وانگشتانش می سوخت.احساس می کرد در آن جهنم با آن حرارت نمی تواند به راحتی نفس بکشد. لبانش خشک و پوسته پوسته  و تمام بدنش خیس عرق بود. با خود فکرمی کرد تا ابد این آفتاب خواهد تابید که ناگهان تابلو

کمپ غذایی  سازمان بین الملل

را درچند قدمی اش دید.                                                 .                                                                                                                                                                   خوشحال شد و خواست به آن سو برود که احساس کرد دستی به آرامی بر روی شانه چپش می زند. سرش را برگرداند.دختر سیاه را دید که با چهره غمگینی به اومی نگرد. در همان لحظه

3

همان صدای ناله از دوردست بلند شد.دخترسیاه با انگشت اشاره خود به سویی  که صدای ناله می آمد اشاره کرد و سپس به آرامی دورشد.دخترلحظه ای دچارتردید شد که به کدام طرف برود؛به سوی کمپ یا به سمتی که او اشارهکرده بود؟کنجکاوی رهایش نمی کرد.سرانجام تصمیمش راگرفت و به سویی که صدا می آمد به راه افتاد.

درطول راه احساس عجیب و نیرومندی سراسر وجودش را فرا گرفت. احساس کرد که نیرویش دو برابر شده است. بوی لاشه فاسد شده ای به مشامش رسید. در اطراف ، لکه های فاسد و متعفن فضولات دیده میشد وابری از حشرات رویشان را پوشانده بود.گله ای از چندین راس گاو را دید.گاوهایی با دوشاخ بلند و جثه ای بسیار لاغرو استخوانی با پوستی نازک به رنگ کهربا که آنها را شبیه به گله ارواح کرده بود.

صدای ناله ضعیف بلند و بلندتر شد.چند متری جلوتررفت و مرد سفید پوسـت جوان و بلند قدی را دید که دوربینی به دست دارد و درپشت تنه درخت نیم سوخته ای پنهان شده است وبه نقطه ای درآن سوی دیگر نگاه میکند. از دیدن مرد خوشحال شد.به تقلید ازاو روی زانو خم شد وبه آن طرف نگاه کرد.

دختربچه ای سه، چهارساله برهنه و سیاه پوسـتی را دید که سر بزرگش را به سمت زمین خم کرده بود و وبا دستها و پاهای کوچک استخوانی اش ، بدن کوچکش را که پوست نازکی به آن چسبیده بود برروی زمین می کشید وسعی داشت خود را به جایی برساند و صدای ناله مانند ضعیفی ازدهانش خارج می شد. مرد جوان دوربینش را تنظیم کرده بود و می خواست عکسی از کودک بگیرد که ناگهان دست نگهداشت. کرکسی درهوا چرخید و چرخید و کمی عقب تراز کودک به زمین نشست. چند دقیقه ای گذشت. مرد جوان انتظار رفتن کرکس رامی کشید تا بتواند عکسی از کودک بگیرد. اماکرکس ازجایش تکان نخورده بود.انگار زنده بودن دختر را حس میکردو

4

با حوصله در انتظار شکار او بعد از مرگش بود.

دختر دیگر نمی توانست تحمل کند. بلند شد تا به کمک کودک برود. یک گام به جلو برداشت اما نیروی عجیبی او را به عقب هل داد. دو تا سه بار دیگر هم این کار را کرد اما هر بار به عقب پرتاب می شد .ناامیدانه به طرف مرد جوان رفت ودرحال صدا زدن اوبود که احساس کرد زبانش دردهانش نمی چرخد ونمیتواند حرف بزند. دستهایش را به سمت او تکان داد اما با حیرت پی برد که مرد جوان متوجه حضور او نشده است و اصلا اورا نمی بیند.

در همین حین مرد را دید که عکسی از کودک گرفت و کرکس را فـراری داد. خوشحال شد وبا خود اندیشید که این بار به کمک کودک رو به مرگ می رود اما مرد جوان ازسرجایش تکان نخورده بود و همچنان ازدریچه دوربینش به صحنه تقلای دختر بچه نگاه می کرد.

سر کودک به طرزنگران کننده ای  روی زمین بود. گویی که در  آخرین لحظات حیات سعی میکرد یک بار دیگر خود را سراپا نگهدارد اما نمی توانست. عضلات واستخوانهای او دیگر قدرت فرمانبری از اورا نداشتند. مرد جوان بلند شد وبه زیرسایه درختی رفت و به زانو روی زمین نشست. به آسمان نگاه می کرد. حرف می زد و می گریست.دختر نیز به گریه افتاد.کمی بعد ازمیان پرده ای ازاشک مرد جوان را دید که ایستاد و از آنجا دورشد.صدایی از پشت سرشنید. سرش را برگرداند و دوباره همان دختر سیاهرا دیدکه ایستاده بود ولبخنـدی برلب داشت. آرامش عجیبی را در چهره او حس می کرد. لحظه ای بعد همان طورکه آمده بود ناپدید شد و دختربه سویی که کودک نیمه جان افتاده بود نگریست.این بارواضح تر دختر بچه را دید که همچنان با سینه روی زمین می خزید وبهتندیوناآرام نفس می کشیدوگردنبندیاز مهره های سفید درگردنشتکان می خورد . احساس درد شدیدی در قفسه سینه اش کرد و بعد روی زمین افتاد.

 

5

با زحمت چشمهایش را باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت.بریده روزنامه در جلو چشمهایش بود. بلند شد و لای آن را باز کرد. تصویر بزرگی ازیک کودک نیمه جان وکرکسی  دید.

شروع به خواندن روزنامه کرد:

در سال 1994 عکاسی جوان به نام کوین کارتر این عکس را درقحطی سودان به تصویر کشیده است. دختری کیلومترها دورتر از کمپ غذایی سازمان ملل درحال مرگ است وکرکسی منتظر خوردن او. هیچ کس نمی داند که چه اتفاقی برای این بچه افتاد.به جزعکاس جوان آن که مدتی بعد به خاطرافسردگی شدید خودکشی کرد. این عکس اولین باردر روزنامه نیویورک تایمزبه چاپ رسید وعکاس جوان آن برنده جایزه پولیتزرشد. جست وجوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه ای نداد. نداد. روزنامه سن پترزبورگ چاپ فلوریدا کوین کارتر را کرکس دوم نامید.

 

 

نویسنده : مرجان حصیرچی


comment نظرات ()
برگزیده شدنم برای دومین بار در جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
  
 

 برگزیده هفتم کشوری به خاطر داستان کوتاه کرکس دوم.که سال 1391 هم در چارمین دوره جایزه ادبی فانوس برگزیده  نهم کشوری به خاطر داستان کوتاه مادر مردم  شدم.

نویسنده و مدیر وبلاگ: مرجان حصیرچی


comment نظرات ()
مصاحبه پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس با مرجان حصیرچی
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥

بنام خداوند بخشنده و مهربان

مصاحبه //پنجمین دوره جایزه ادبی فانوس//

 

1-لطفا خودتان را معرفی کنید:

نام و نام خانوادگی: مرجان حصیرچی

ازشهر:تهران                                                    

شهر محل تولد:تهران

شهر محل سکونت:تهران

1.سابقه داستانویسی:دو سال ونیم .اما در کل دو سالی است که بطور جدی شروع به نوشتن کرده ام. 

2-نقش جایزه های ادبی و رقابت های اینگونه را در معرفی و علاقمندی داستانویسان به ادامه این رشته چگونه میبینید؟باعث ایجاد انگیزه بیشتر در نویسنده می شود که آثار بهتری بنویسد و هم باعث می شودنویسنده هر چند وقت به میزان توانایی ها و قوت و ضعف آثار خود پی ببرد و در کل باعث برانگیختن تلاشی مضاعف در نویسنده می شود به خصوص نویسندگان نوقلم.

 

3-انجمن های ادبی و کارگاه ها و محافل داستانویسی را در رشد و شکوفایی استعدادها و یادگیری اصولی و تخصصی داستانویسی را چگونه ارزیابی میکنید؟به نظرم کمک بسیار شایان و نقش مهم و اساسی دارند. البته انجمن های ادبی و کارگاه ها و محافل داستان نویسی که استادانی مجرب و پیشکسوت با سابقه دهها سال تدریس دارند می توانند مفید باشند نه هر فردی که با گذراندن چندین سال دوره در کارگاه داستان نویسی بلافاصله خود را استاد قلمداد کرده و هر چه اطلاعات ناقص و غیر تخصصی به افرادی که تازه پا به این کارگاه ها گذاشته اند، می دهند و بدتر باعث خشکاندن و هدر رفتن استعدادهایی میشوند. که متاسفانه روز به روز این تعداد کارگاه ها در تهران توسط افراد غیر متخصص و نابلد دایر می شود کسانیکه که یک داستان کوتاه خوب در سابقه داستان نویسی خود ندارند و با گذشت 8 تا 12 سال و یا بیشتر با شرکت در دهها کارگاه داستان نویسی هیچ توانایی و استعداد نویسندگی ندارند و یک شبه خود را استاد فرض کرده و کلاس تشکیل می دهند و افراد نا آگاه جذب این کلاسهامی شوند وجلوی رشد و شکوفایی بسیاری از استعداهایی گرفته می شود.

 

4-فکر میکنید داستان کوتاه یا رمان یا داستانک کدام بیشتر مخاطب دارد و به نظر شما دلیلیش را هم عنوان نمایید؟ به نظرم رمان چون مخاطب بسته به نیاز خود (چه از لحاظ سرگرمی و تفریح و چه از لحاظ تفکر و اندیشه )دوست دارد که به مدت طولانی در جهانی که نویسنده در پیش رویش قرار داده است غرق شود و اقناع شود.که در داستان کوتاه و داستانک این مدت کوتاه است و گذرا.

 

5-چطور نقد ادبی و در کل نقد کردن داستان را اصولی میدانید و مزایا ی یک نقد خوب و در عوض فرایند نقد های غیر اصولی و اثر آن را در نویسنده عنوان نمایید؟ نقد در لغت یعنی سره از ناسره.در یک نقد خوب و به قاعده باید هم ایرادات و نقاط ضعف اثر و هم نقاط قوت و مثبت آن بدون هیچ گونه نقد مغرضانه و شخصی گفته شود.سال 1391 برای شرکت در دومین جشنواره شمسه در بخش شعر و ادب یک مقاله در مورد نقد ادبی با عنوان "نیش زنبور در نقد ادبی"نوشتم و ارسال کردم.متاسفانه امروزه بیشتر نقدها غیر اصولی انجام می شود و یا مغرضانه که بیشترین ضربه را به روح و روان نویسنده می زند و باعث سرخوردگی و نا امیدی نویسنده می شودو غیره.به نظرم یک نقد خوب باید اصولی و منصفانه و اگر آکادمیک باشد بهتر می تواند به نویسنده کمک کند.بهرحال یک نقد خوب باید از لحاظ تمامی رویکردها مثلا نقد روانشناختانه و یا تاریخی و...بررسی شود که می تواند به نویسنده کمک شایان توجهی کند .

 

 

- کوتاهترین توصیف خود را بیان نمایید.

1- ادبیات داستانی: دری برای ورود افراد به جهان نویسندگی.

3- فانوس:چراغی روشن برای افرادی که تازه شروع به نوشتن کرده اند.

4-داستانویسان:کوهنوردانی که باید تا رسیدن به قله موفقیت تلاش کنند.

5-آخرین دوره فانوس:خاطره ای و یادگاری خوبی برای همه شرکت کنندگان.

6-کتاب:بهترین دوست و همدل وسنگ صبور در دنیای انسانها.

7-جایزه ادبی فانوس:مایه امید و تلاش بیشتر افراد نوقلم.

8-جایزه های ادبی و خصوصی:محک زدن نویسنده به نقاط ضعف و قوت خود.

9-چاپ الکترونیک داستان:خوب است برای افرادی که در فضای مجازی هستند.

10-چاپ داستان بصورت کتاب :شناسنامه و یادگاری از ثمره نویسنده.

 


comment نظرات ()
برگزیده شدن مدیر و نویسنده این وبلاگ مرجان حصیرچی در جایزه ادبی فانوس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥

 

 

مرجان حصیرچی=نام داستان=کرکس دوم


comment نظرات ()
وبلاگ تمام داستانهای مدیرو نویسنده این وبلاگ مرجان حصیرچی
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧

از تمامی خوانندگان دعوت می کنم به وبلاگ داستانها و داستانک های من که در آدرس زیر در میهن بلاگ می باشد نیز سر بزنید و نقد و نظراتتان را برایم بذارید.

 

مدیر و نویسنده وبلاگ:مرجان حصیرچی

 

www.marjanhas.mihanblog.com


comment نظرات ()
دختری که ریش دارد/عکس
نویسنده : مرجان حصیرچی - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠

 

 

 

 

خانم هارنوم کائور ۲۳ ساله و اهل هند مبتلا به نوعی بیماری است که در نوع خود بسیار عجیب محسوب می‌شود. این بیماری عجیب و غریب باعث شده بدنی پر مو و صورتی همواره پر از ریش همچون مردان داشته باشد.

 

 
هارنوم زمانی که ۱۱ ساله بود برای اولین بار متوجه شد چنین مشکلی دارد. این مشکل طی سال­ها باعث شد او در مدرسه و محیط­های عمومی مشکلات فراوانی از سوی دیگران داشته باشد.

 

 

 

 

 

127474 02642 دختری که ریش دارد !!

 

 

اگرچه او هر دو هفته یک بار اقدام به کندن این موها می­کرد، اما مشکلاتش پایان نداشت تا این که او اخیرا تصمیمی جدید گرفت. او می­گوید این تقدیر من است و به هیچ وجه قصد ندارم با آن بجنگم.او دیگر قصد ندارد موهای صورتش را بزند و می خواهد به همین گونه که در تصویر میبینید در جامعه نیز حضور داشته باشد. این اتفاق در پایگاه Mirror منتشر شده است.

 

 

 

 

 

گردآوری : ایران خاتون

 

منبع: jamejamonline.ir

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد